God is Here!

Persian poem bye Ali morsali

Tuesday, April 04, 2006

2charkhe

http://www.2charkhe.blogfa.com
دوچرخه...ادبی...شعر داستان طنز

http://www.2charkhe.blogfa.com
دوچرخه...ادبی...شعر داستان طنز

Friday, January 27, 2006

/به دلیل پاره ای مشکلات در بلاگ اسپات از این به بعد مطالب این وبلاگ به اینجا پست می شود

Tuesday, January 24, 2006

يه مطلب از من توي اين وبلاگ اومده...با تشکر ويژه از آقاي ضيايي صاحب وبلاگhttp://www.tanzeadiban.blogfa.com/

Sunday, January 22, 2006

من... نبودم


دستانت راسوزانده اند
پاهایت را بریده اند
جای گلوله ها روی جمجمه ات...
گوشتت آویزان از استخوان،
از گور برخواستی و آمدی..ناله کنان
ایستاده بودم نگاهت می کردم..و دور شدم!
چه می توانستم بکنم...من که خدا نبودم...
نه هیچ قت نبودم
عکس ها تزئینی است"

Thursday, January 19, 2006

" اعلامیه ی حقوق بشر"


من حق دارم.
حق دارم آدم باشم.
زندگی کنم...بخوابم....خواب ببینم.
حق دارم عاشق شوم..بخندم. در دو انتهای رشته ی اسپاگتی ...به یک بوسه برسم.
ببوسم.بنویسم... گاهی درون کله ی خودم داد بزنم.
من حق دارم برای مادر ترزا نامه ی عاشقانه بنویسم...از جنیفر لوپز و شجریان خوشم نیاید ...و عاشق صدای مادرم باشم ...
من حق دارم" هر کس" باشم و"هیچ کس" نتواند حقم را بگیرد .
حق دارم از" هیچ کس " بدم بیاید..."هیچ کس "را به پدرم نشان بدهم تا حقم را از او بگیرد...
سرش داد بزند ... دعوایش کند...
من حق دارم "تو" باشم "او"باشم... به شکلات های فندقی ناخنک بزم...فلسفه بخوانم
وقت در کوچه با بچه ها فوتبال بازی می کنم دیگر دروازبان نباشم.
من حق دارم بشر باشم...و حق داشته باشم....
علی مرسلی- 84.10.28


  • عکس ها تزئینی است


باد از سختی صخره ها در گوش پنجره می گفت
پنجره به خود می لرزید؛
بازش کردم
قصه ی سنگ و شیشه را برایش گفتم
دلش قرص شد

باد از سختی صخره ها در گوش پنجره می گفت
پنجره به خود می لرزید؛
بازش کردم
قصه ی سنگ و شیشه را برایش گفتم
دلش قرص شد

شب سرد زمستانی که باشد...
سرد هم باشد...
بی برف هم باشد...
بی خاصیت می شویٍٍٍ ؛ مثل یک پاروی کهنه!

شب سرد زمستانی که باشد...
سرد هم باشد...
بی برف هم باشد...
بی خاصیت می شویٍٍٍ ؛ مثل یک پاروی کهنه!

گروگان

ارتفاع تابستان زیر برف سرخ می شود.
مثل هندوانه های شب یلدا،که چکّه های تابستانند روی کرسی.
بالای برج که باشی، صدای باران که سهل است،
سکوت برف را هم نمی شنوی!
باید اشتباهأَ پرده را کناربزنی، دولا شوی تا پنجره دستش را برایت رو کند
بالای برج... آسمان زیر پایت است ...چقدر ازآسمان دوری...

وقتش است از خودم بگویم...که یر برف سالها میشود فراموش شده ام
هزاران هندوانه را پیش پای زمستان سر بریده اند...اما...مرا پس نمی دهد
زیر برف گروگان گرفته...پس نمی دهد!
می دانم این زمستان حریص، با هندوانه سیر نمی شود، همه ی تابستان رامی خواهد...
همه ی تابستان رامی خواهد!!!

گاهی از آسمان می آیم.


گاهی از آسمان می آیم.
"اهی ا ززیر دگمه ی پیراهنت...
گاهی لنگر می اندازم با شاسی پیانو، در پیاده روی قلبت
در شب سرد زمستانی...این من ، این تو، چترهای باز...
زیاد خورده ام ؛ می دانم ،آری زیاد خورده ام

Saturday, December 24, 2005

چراغ ها را چه کسی روشن می کند ؟

چراغ ها را چه کسی روشن می کند ؟
رويا پيرزاد به عنوان پديده ای در ادبيات داستانی ايرانی مطرح شد. در حالی که معروفترين رمانهای فارسی در کتابفروشی ها خاک می خوردند کتاب های او به چاپ های دو رقمی رسيدند. پيرزاد از جوايز ادبی هم بی نصيب نماند و نگاه منتقدان را هم به خود جلب کرد. داستان های او شايد خلا بين دو سطح انديشه چارک بالا و پايين طبقه ی متوسط ايران را پر می کرد. روايت پيرزاد با گفتمان روشن فکری معاصر خود هم بيگانه نبود.
سارتر در يکی از سخنرانی هايش در پاسخ به اين سوال که آيا نويسنده روشنفکر است اين گونه نتيجه گيری می کند که چون نويسنده از زبان عمومی برای بيان سخن استفاده می کند ( ودر عين حال زبان هم از نويسنده برای تاييد خود بهره می جويد) بين دو امر کلی و جزئی قرار می گيرد.در واقع اثر نويسنده آميخته ای از خود نويسنده و رسالت زبانی اوست.
در مورد پيرزاد ، خود پيرزاد و طبقه، دغدغه ها، وضع زندگی او بيش از اندازه در داستانها احساس می شود که اين امر البته به خودی خود ايراد محسوب نمی شود.
ناصر تقوايی کاغذ بی خط را می سازد همزمان وبلاگهای فارسی مملو از زنانی می شود که حاکی از مبارزه زنان طبقه ی متوسط برای نقش افزون تر خصوصاً در عرصه ادبيات کشور است. در چنين شرايطی «چراغها را من خاموش می کنم» و «عادت می کنيم» از پيرزاد به چاپ می رسد.
پيرزاد به راستی نماد زن بورژوای ايرانی است. او به سنت هايی که پشتوانه آنها از پايين جامعه است می تازد. موضوع رمان ها دغدغه اکثريت جامعه نيست (قبلاً گفته شد الزامی هم نيست باشد). در واقع دغدغه های پيرزاد را به هيچ وجه نمی توان با دغدغه های زن ايرانی معادل گرفت. زنان ايرانی هنوز هم بايد مطالبات خود را از سطح بسيار پايين تری پيگيری کنند مثل هميشه ادبيات ( به عبارت بهتر ادبيات بورژوا) بسيار پيش تر از کل جامعه پرچم مبارزه را برافراشته است. طبقه ی متوسطی که در سالهای اخير شکل گرفته نتوانسته زنان را همپای مردان در شيب اجتماع سوق دهد. «زن» اين طبقه نوعی ساده انگاری ناشی از فقدان اطلاعات ( به عبارت درست تر عدم شناخت مجراهای صحيح دانش ) ساختارهای سنتی جامعه و بيشتر از همه ذهنيت سنتی خود غوطه ور است.
اين زن امکانات دسترسی به دانش را دارد ولی سردرگم از ترکش های انفجار اطلاعات راه خود را گم می کند. می بينيم در جامعه دهه هشتاد تا چه ميزان متافيزيک، عرفان، معلومات شبه خرافی مورد اقبال قشر نسبتاً مرفه جامعه قرار می گيرد.
عليرغم همه ی ژست های روشنفکری پيرزاد، زبان روان ، داستان کامل و خوش ساخت به جرئت می توان گفت که در شرايط امروز جامعه ايران فروش آثار پيرزاد را بايد در مقايسه با فروش کتاب های زرد و رمان های خاله زنکی بررسی کرد.
نگوييم که «عادت می کنيم» فيلم فارسی نيست، اميرارسلان داستان آدم پولدار دکتر مهربان فرشته داستان در جريان يک برخورد ساده سر می رسد و با فرخ لقای خالدار قصه عروسی می کند، به همين سادگی زير ساخت داستان جز اين نيست حال اگر لباسهايی به اسم دغدغه ی زن ايرانی روايت استادانه داستان بی نقص و اين جمله روشنفکرانه «عادت می کنيم» به اين کليت می پوشانيم نبايد خودمان هم گول لباس را بخوريم.
البته که بايد اين داستان ساده و قابل فهم درفش کاويان طبقه متوسط شبه عوامی باشد که دوست دارند افه های روشنفکری بياورند و خود را فراتر از سطحی که هستند تصور کنند. بعد در رويدادهای اجتماعی (وقايعی نظير انتخابات) انگشت اتمام به سوی طبقات فرودست جامعه بگيرند و آنها را عوام و بی سواد خطاب کنند.
در «چراغها را من خاموش می کنم» با روايتی مدرن روبرو هستيم ضرباهنگ کند داستان روايت نرم و مخملی ، پخش شدن دقيق نمادها در لابه لای داستان و فضا سازی استادانه خواننده را بی اختيار مجذوب داستان می کند تا آنجايی که فانتزی بودن داستان و نوستالژيک بودن ذهنيت نويسنده را حس نكند . خواننده نمی فهمد که به اين فضاها، به اين روايت و به اين انديشه هيچ قرابتی ندارد. می توان براحتی به اين رمان ، رمان فارسی جعلی گفت.
زمان _ مکانی که پيرزاد ايجاد کرده به دليل عدم تجربه مشترک با خواننده ايرانی ( به معنی عام) فانتزی و انتزاعی است. پيرزاد با نوعی سوء استفاده از مکان – زمان نابی (که انحصاراً تجربه خودش است) داستان خود را از مجرايی ناشناخته و باالطبع جذاب، و با رنگ و جلای فرهيختگی و برتر بودن به خواننده ايرانی تحميل می کند. اگر روشن تر بيان کنيم پيرزاد يک داستان واقعاً خوب را با فانتزی کاری های خود در حد پنج رمان بزرگ ادبيات ايران بطور کاذب بالا می برد.
قوت روايت پيرزاد زبان کاملاً زنانه داستان هايش است. روح زنانگی در تمام صفحات داستان احساس می شود ( حتی در پشت جلد داستان که در بيوگرافی نويسنده سال تولد او ذکر نمی شود تا به سنت قديمی خانم ها در پنهان کردن سنتشان عمل شود!)
ولی ديد نوستالژيک روايت های سری وار و تکراری و قابل پيش بينی و داستانهايی که از لحاظ موضوع بارها در ادبيات ايران و جهان پرداخته شدند گاهی روايت را تا حد قصه گويی برای کودکان پايين می آورد. شايد در پاره ای از مواقع برای يک منتقد مرد تميز فانتزی کاری های داستان و روايت زبان زنانه از هم دشوار باشد. يا شايد انتظاری که زن طبقه ی متوسط از پيرزاد به عنوان نويسنده قهرمان دارد منطقی نباشد.
بهتر است انتظارمان را از پيرزاد به جای ويرجينا ولف ادبيات ميهنی به جی کی رولينگ ايرانی تنزل دهيم تا واقع بينی را رعايت کرده باشيم.
با همه اين تفاسير اين اعتراف واجب است که فصل جديدی در ادبيات ايرانی با پيرزاد گشوده شده است.
کارهای اول او ( که با نام سه کتاب هم اکنون در بازار موجود است) به اندازه دو رمان بلند بعدی اش غنی است و حتی گاهی حس می شود از بعضی جهات از دو رمان بعدی قويتر است.
فضاهايی که پيرزاد ما را در آن قرار می دهد بوها و صداها احساساتی که با واژه ها منتقل می کند به حق از عهده نويسندگان ديگر بر نمی آيد. پيرزاد با پرداخت هايش از دل يک داستان ساده رمانی تمام عيار بيرون می کشد سليقه ی زنانه و روشی که پيرزاد در زبانش استفاده می کند می تواند درسی برای بسياری از نويسندگان بزرگ معاصر باشد که بيش از پرداخت داستان تسليم موضوع شده اند.
از اين رو بايد گفت او کسی است که چراغ های ادبيات داستانی ما را (حداقل در باب آشتی با مخاطب ) روشن می کند.
آری او چراغها را روشن می کند !

Wednesday, December 14, 2005

گفته بودی عشق را تعریف کن
حال بشنو، گوش خود را قیف کن
«هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل باشم از آن»
بعله البته؛ ولی با این وجود
میتوان یک خرده تعریفش نمود
«گرچه تفسیر زبان، روشنگرست
لیک عشق بی زبان، روشنترست»
این درست، امّا چو میآید سؤال
میتوان ور رفت قدری با خیال
میتوان یک خرده هم با طنز و لاغ
گردشی کردن در این بستان و باغ
باغ زیبائی است خیلی باغ عشق
با صفا جائی است خیلی باغ عشق
جویباری هست در باغش روان
آب آن از اشک پاک عاشقان
عشق دستور زبان زندگیست
تک سوال امتحان زندگیست
عشق پروازیست بر اوج جهان
هشت فرسخ آنور هفت آسمان
میروی آن سوی عالم مستقیم
میشوی دور از خدا ده متر و نیم
میپری از بیکران تا بیکران
زیر پایت جمله پیغمبران
ارتفاعی بر فراز دلخوشی است
آن سوی افسردگی و خودکشی است
مثل زنبور است عشق اندر مثل
هست نیشش نیز شیرین چون عسل
عشق یعنی که جمال یار من
یار شیرین خلق و شیرین کار من
***
عشق یعنی استقامت داشتن
در بتون های اوین گل کاشتن!
عشق؛ در سلول مهمان بودن است
بهر آزادی به زندان بودن است
عشق یعنی با دهان بسته، قرص
خوردن شلاق خشم بازپرس
عشق جانی خسته اما سرکش است
پوزخندی بر گروه «آتش» است
عشق یعنی پایداری در وفا
چه گوارائی شدن تا انتها
دولت عشق از تلاطم ها جداست
بی خیال توطئه یا کودتاست
***
عشق یعنی آنچه در بازار نیست
دیر و مسجد را به کارش کار نیست
عشق بیزار است از کل لشوش
شارون و بن لادن و میمون و بوش
***
عشق گاهی کاغذ است و خودنویس
لرزش دست من و شعری سلیس
عشق یعنی جوهر خودکار جان
میتراود تا که بنویسد روان
عشق یعنی درد مردم در سخن
مثل شعر بهبهانی، طنز من!
***
چیستی آغاز و پایان جهان؟
عشق آغازست ، پایان هم همان
چیست میل زندگی در جان ما
نیز واجبتر ز آب و نان ما؟
این همان عشق است، ذات و ژن شده
در هوای آدم، اکسیژن شده
این همان میراث میلیون سال هاست
اولین حس نآندرتال هاست
عشق یعنی شاه بیت یک غزل
شاعرش انسان و تاریخش ازل
***
عشق گاهی هم خصوصی میشود
پر ز عطر دیده بوسی میشود
دست ها با هم تلاقی میکنند
بعد هم اعضای باقی میکنند!
در نفس ها لرزه، در تن ها تکان
تا جرقه برزند آتش به جان.
عشقبازی را هزاران ارزش است
لذت است و نرمش است و ورزش است
گاه مثل ژیمناستیک است عشق
افتخار هر المپیک است عشق
عاشقا دریاب نیروی درون
گر که غافل بودی از آن تاکنون
وزنه برداری بکن گردنفراز
از ابوالفضل و بقیه بی نیاز
کرد سعدی را توانا لفظ عشق
تا بیابد قافیه بهر «دمشق»
(نیست غیر از «عشق»، آن را قافیه
جستجوی بیشتر علافیه)
آدما! عاشق بشو قدرت بگیر
تا کشی قدرتمداران را به زیر
عاشقا خود را نگیری دست کم
تا بگیری از فلک زیر دو خم
مدتی چرخ فلک را کن طواف
پس بسازش مثل ماهیتابه صاف
ماهی هفت آسمان را هم بگیر
سرخ کن با آرد و با پودر سیر
مزرع سبز فلک را کن درو
روز یکشنبه بپز سبزی پلو
(دیدی آخر هرچه رشتم پنبه شد
جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد)
همچنین گاو زمینی را بدوش
کهکشان راه شیری را بنوش!
***
میشود با عشق کلی کار کرد
کورش از خواب گران بیدار کرد
کورش آسوده نخواب آب آمده
تا حدود دشت مرغاب آمده
چونکه اسلامی نبود عصر شما
آب باید بست بر قصر شما
من نه پاسارگاد باشد مشکلم
بر رماتیسم تو میلرزد دلم
***
عشق گاهی برتر است از سلطنت
میشود معشوقه هم سنِّ ننه ت!
عشق یعنی در سخن آمادگی
تا بگوئی حرف خود با سادگی
عشق میگوید بگو هرجور هست
بایدت سدّ تکلف را شکست
عشق میگوید که لفّاظی مکن
بهر مردم با لغت بازی مکن
عشق یعنی که بمان از بهر ما
هادی خرسندی بی ادعا!
عشق یعنی که وفاداری کنی
طنز خود بر صحنه هم جاری کنی
دور آمریکا بگردی یک دو ماه
چشم خود را گم کنی در طول راه!
(چشم وقتي روشن از مردم شود
زود پيدا ميشود گر گم شود)
گر نگیری از خلایق فاصله
میشوی واقف به فرق معامله
چون درخت عشق، در این روزگار
هم خزان را خوش بدار و هم بهار
ريشه ات در خاک، پس خاکي بمان
گه به شادي گه به غمناکي بمان
گر بمانی دائماً در برج عاج
میبُرندت در کریسمس مثل کاج!
***
خوب یاران، این هم از تعریف عشق
پایتخت سوریه باشد دمشق!
عین شاگرد کلاس پنج و چار
شرح دادم عشق را مثل بهار
یک کمی بامزه ، یک قدری نو است
پایتخت روسیه هم مسکو است
«قافیه اندیشم و دلدار من»
خنده اش میگیرد از اشعار من
میسپارم پس به صلح و سرخوشی
جملگيِّ دوستان را چکّشی!
عشق باشد یارتان خیلی زیاد
پایتخت ترکمنستان هم خوشبختانه هست عشق آباد!
Hadi khorsandi